خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا کی دهم به دست تماشا زمام چشمفالی زنم که گریه بر آید بنام چشم
۲
ای گریه بی مضایقه از در درآ که منهر دم به خون دل بنویسم سلام چشم
۳
از بس که حیرت آمد و بیگانگی فزودامشب خیال دوست نگردید رام چشم
۴
صد نوحه هست بر لب و نسپرده راه گوشصد گریه هست در دل و نشنیده نام چشم
صفحهٔ ۱ از ۲