خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوش آن مستی که باشد دوست پند آموز و دشمن همملامت ذره وار از در درون آید، از روزن هم
۲
هجوم گریه لختی داد بیرون از دل گرممکه جوی دیده آتش خیز شد، دریای دامن هم
۳
شود گل خار ره، گر همره صدقی و گر بی اوقدم بر گل نهی، مرهم به بر همراه و سوزن هم
۴
وفا از سنگ دل یاران نهان بایست، اما مننپوشیدم که عیبم دوست می دانست و دشمن هم
صفحهٔ ۱ از ۲