خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مستم دگر این بیخودی از بوی که دارمدیوانگی از غمزهٔ جادوی که دارم
۲
ای دل ز جنونم گله داری، عجب از توهمسایگی فتنه ز پهلوی که دارم
۳
مست آمده ام از عدم ای جمع بگوییددامن ز که در چینم و دل سوی که دارم
۴
جانم به لب ار درد و مسیحا نزند دمدانسته که بهبود ز داروی که دارم
صفحهٔ ۱ از ۲