خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۲۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
راز دل عشاق به هر کس نتوان گفتاین گوهر عشقست بگفتن نتوان سفت
۲
در صومعه یک دم نتوانیم نشستنبر خاک در میکده صد سال توان خفت
۳
مردانه قدم بر سر مستی بنهادیمبه زین لگدی بر سر هستی نتوان کُفت
۴
گر دست دهد دولت جاوید بیابیمحاشا که خودی از ره توحید توان رفت
صفحهٔ ۱ از ۲