شعر را زندگی کن
خلوتی با شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۲۲۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از دیر برون آمد ترسا بچه ای سرمستبر دوش چلیپائی خوش جام مئی بر دست
۲
کفر سر زلف او غارتگر ایمان استقصد دل و دینم کرد ایمان مرا برده است
۳
کفری و چه خوش کفری کفری که بُود ایماناین کفر کسی در اوست کایمان به خدایش هست
۴
ناقوس زنان می گفت آن دلبرک ترساپیوسته بود با ما یاری که به ما پیوست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth