خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۳۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منستعشقش همی جستم به جان دل گفت درجان منست
۲
هر جا که مه روئی بود آنی از او دارد ولیآنی که او دارد همه می دان که از آن منست
۳
در کنج ویران دلم گنجیست پنهان عشق اوگنجی اگر باید تو را در کنج ویران منست
۴
از مجلس اهل دلان خواهی که تا یابی نشانآن مجمع جمع چنان زلف پریشان منست
صفحهٔ ۱ از ۲