شعر را زندگی کن
خلوتی با شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۴۳۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا که سودای خیالش در سُویدا جا گرفتچون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
۲
از بلای عشق آن بالا نمی نالیم مامبتلائیم از بلا این کار ما بالا گرفت
۳
موج دریا می رسد ما را به دریا می کشداختیاری نیست ما را کی بود بر ما گرفت
۴
عاشق مستیم اگر گفتیم اناالحق دور نیستمرد عاقل کی گنه بر عاشق شیدا گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth