خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۴۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بحر ما دریای بی پایان بودآب ما از چشمهٔ حیوان بود
۲
کنج دل گنجینهٔ معمور اوستگرچه دل کاشانهٔ ویران بود
۳
دُرد درد عشق او را نوش کنزانکه دُرد درد او پنهان بود
۴
جان چه باشد تا سخن گوید ز جانهر کسی کو عاشق جانان بود
صفحهٔ ۱ از ۲