خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۶۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نوری است که وصفش به ستاره نتوان کرداو را نتوان دید و نظاره نتوان کرد
۲
با عشق در افتادم و تقدیر چنین بودتدبیر نمی دانم و چاره نتوان کرد
۳
سریست در این سینه که با کس نتوان گفتنامش نتوان برد و اشاره نتوان کرد
۴
بزمیست ملوکانه و رندان همه سرمستاز ما و چنین بزم کناره نتوان کرد
صفحهٔ ۱ از ۲