خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۹۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیشب به خواب دیدم نقش خیال رویشدیدم که می کشیدم مستانه سو به سویش
۲
بگرفته در کنارم ترسا بچه به صد نازبسته میان به زنار بگشوده بود مویش
۳
عیسی دم است یارم ، من زنده دل از آنمبا هر که دم برآرم باشم به گفت و گویش
۴
عالم شده منور از نور طلعت اوخوشبو بود جهانی از زلف مشک بویش
صفحهٔ ۱ از ۲