خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۱۰۳۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روشن است از نور رویش چشم مست سیدممی زنم دستی در این دستان به دست سیدم
۲
سیدم ساقی رندان است و من مست خرابدر میان باده نوشان می پرست سیدم
۳
چون سر زلف بتان خواهم که پشتش بشکندهر که خواهد یک سر موئی شکست سیدم
۴
سر سید هر که می خواهد بگو از من بپرسزان که من واقف ز حال نیست و هست سیدم
صفحهٔ ۱ از ۲