خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۱۰۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من به خدا که از خدا غیر خدا نمی خوهمدرد دلم دوا بود از تو دوا نمی خوهم
۲
ساکن خلوت دلم بر در گل چرا رومشاه جهان جان منم نان چو گدا نمی خوهم
۳
بر سر دار عشق او تا که قدم نهاده امدیر فنا گذاشتم دار بقا نمی خوهم
۴
روضه تو را و حور هم ، نار تو را و نور هممن به خدا که راضیم جز که رضا نمی خوهم
صفحهٔ ۱ از ۳