خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۱۰۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با سر زلف بتی باز در افتاد دلملاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم
۲
مجمع اهل دلان زلف پریشان ویستمکنم عیب درین جمع گر افتاد دلم
۳
چه کنم مجلس عشقست و حریفان سرمستخاطرم یافت چنین بزم و در افتاد دلم
۴
دوش دلدار کرم کرد دلم را بنواختباز امروز در آن رهگذر افتاد دلم
صفحهٔ ۱ از ۲