خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۱۱۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنان سرمست و شیدایم که پا از سر نمیدانمدل از دلبر نمییابم می از ساغر نمیدانم
۲
برو ای عقل سرگردان ز جان من چه میجوییکه من سرمست و حیرانم به جز دلبر نمیدانم
۳
شدم از ساحل صورت به سوی بحر معنی بازچه جای بحر و بر باشد به جز گوهر نمیدانم
۴
دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزانهمیسوزد درون عودم درین مجمر نمیدانم
صفحهٔ ۱ از ۳