خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۲۲۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چهرهٔ زرد مرا بین و مرا هیچ مگودردِ بیحد بنگر، بهر خدا هیچ مگو
۲
دلِ پرخون بنگر، چشمِ چو جیحون بنگرهر چه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو
۳
دیٖ خیال تو بیامد به در خانهٔ دلدر بزد گفت: «بیا، در بگشا، هیچ مگو»
۴
دست خود را بگزیدم که فِغان از غم توگفت: «من آن توام، دست مخا، هیچ مگو
صفحهٔ ۱ از ۳