خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلا رنجی ببر، کز دردمندان می توان بودنمکش گردن که خاک سربلندان می توان بودن
۲
دمی کان غمزه صیدی را به خون غلتان کندکه مشتاق کمند صید بندان می توان بودن
۳
اگر دندان فشردن بر جگر این چاشنی داردفدای لذت هر زخم دندان می توان بودن
۴
پی بالا نشینی، واعظا، می را مکن ضایعبیا در دیر هم صدر لوندان می توان بودن
صفحهٔ ۱ از ۲