خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه رو از ناز می تابد، گه نظاره ماه منندارد از لطافت عارضش تاب نگاه من
۲
به فتوای کسی خون مرا ریزی که در محشرکنم گر دعوی خون، باز خواهد شد نگاه من
۳
مرا کشتی که خوش حالی به آن غایت که پنداریتو خواهی بود، فردای قیامت، دادخواه من
۴
به نزدیک شما، ای کشته گان عشق، می آیمبه درد حسرت آرایش کنید آرامگاه من
صفحهٔ ۱ از ۲