خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا تیغ به کف یابی، بر نفس دو دستی زنتا سنگ به دست آید، بر شیشهٔ هستی زن
۲
چون مرغ چمن تا کی بر آّب و هوا کوشیپروانه صفت خود را بر شعله پرستی زن
۳
اندوه مسلط کن بر شادی دون فطرتشمشیر بلندی را بر تارک پستی زن
۴
نا دیده عدم، خامی، در زن به وجود آتشچون سیر عدم کردی، باز آ، در هستی زن
صفحهٔ ۱ از ۲