خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منهبر دم شمشیر نه رو بر سر زانو منه
۲
عشق از بازیچه بشناس، امت مجنون مباشسر به یاد چشم جانان، در پی آهو منه
۳
دل بود شایستهٔ دردی که از صد دل یکیتهمت درد از برای شکوه بر هر مو منه
۴
درد اگر آرام گیرد، دستش از دامن بدارعافیت گر غم شود، زانوش بر زانو منه
صفحهٔ ۱ از ۲