خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گمان دارم که این درد و تحمل می کند کاریبگو با گل که استغنای بلبل می کند کاری
۲
دل دانای شهر ما به کفر جزء تسلی شدکه باور داشت هرگز کان تزلزل می کند کاری
۳
به صلح دل چه کوشی، صبر کن گر یار باز آیدغم فرصت مخور کاین جا تعلل می کند کاری
۴
بهشتی پروران ای دل، متاع هستی یی بنمایکه با بی همتان عرض تحمل می کند کاری
صفحهٔ ۱ از ۲