شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

غزل شمارهٔ ۲۴۴۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
من پیش از این می‌خواستم گفتار خود را مشتریو اکنون همی‌خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
۲
بت‌ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسیمست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
۳
آمد بتی بی‌رنگ و بو دستم معطل شد بدواستاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
۴
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختمقدر جنون بشناختم ز اندیشه‌ها گشتم بری
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth