خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلیدید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی
۲
عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر اوشادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی
۳
چشم هر آنک بسته شد بآتش حرص خسته شدو آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی
۴
گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خهبر ره او هزار شه اه چه شگرف حاصلی
صفحهٔ ۱ از ۲