خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میگدازد خونِ گرمم نشترِ فَصّاد رامیکند از آب عریان، دشنهٔ فولاد را
۲
سرو از قمری به سر صد مشتِ خاکستر فشاندتا به سنبل راه دادی شانهٔ شمشاد را
۳
این گلِ روی عرقناکی که من دیدم ازودستهٔ گل میکند آیینهٔ فولاد را
۴
چرخ را آرامگاهِ عافیت پنداشتمآشیان کردم تصّور، خانهٔ صیاد را
صفحهٔ ۱ از ۲