خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از عِذارِ او بپوشان دیدهٔ امید راتکمه از شبنم مکن پیراهنِ خورشید را
۲
در بهشتِ عافیت افتادم از بی حاصلیشد حصاری بی بری از سنگِ طفلان بید را
۳
نورِ معنی میدرخشد از جبینِ لفظِ منبالِ خفاشی چه ستاری کند خورشید را
۴
جام را بهر تُنُکظرفان به دور انداخته استهیچ حقّی نیست بر دریاکشان جمشید را
صفحهٔ ۱ از ۲