خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور رااز نسیمِ صبح پروا نیست شمعِ طور را
۲
شکوه مُهرِ خاموشی میخواست گیرد از لبمریختم در شیشه باز این بادهٔ پر زور را
۳
پا منه بیرون ز حدِ خویش تا بینا شوینیست حاجت با عصا در خانهٔ خود کور را
۴
همچنان از خار خارِ دانه چشمش میپردگر بود زیرِ نگین مُلکِ سلیمان مور را
صفحهٔ ۱ از ۲