خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر تُنُکظرفی ننوشد خونِ گرمِ تاک راجامی از فولاد باید آبِ آتشناک را
۲
عقدهٔ دل را به زورِ اشک نتوان باز کردگریه نتواند گره از دل گشودن تاک را
۳
عقل در اصلاح ما بیهوده میسازد دماغچوُن جنونِ دوری از سر میرود افلاک را؟
۴
صائب از فکرِ گلوسوزِ تو لذّت میبردهر که میداند زبانِ شعلهٔ ادراک را
صفحهٔ ۱ از ۱