خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نیست در طالع قدوم میهمان این خانه راسیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را
۲
دست و پا گم کردم از نظاره آن چشم مستمن که بر سر می کشیدم این نفس میخانه را
۳
این که کردم خرده جان صرف این بی حاصلانمی فشاندم در زمین شور کاش این دانه را
۴
پنجه مشکل گشا هرگز نمی افتد ز کارهست در خشکی گشایش بیش، دست شانه را
صفحهٔ ۱ از ۴