شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۳۰۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ای ز مژگان تو در چشم گلستان خارهاگل ز سودای رخت افتاده در بازارها
۲
هر سحرگه کیمیای سرخ رویی می زندآفتاب رحمت عام تو بر دیوارها
۳
اهل تقوی هر سحر در قلزم خون می کشندهمچو صبح از دستبرد غمزه ات دستارها
۴
کمترین بازی درین میدان بود سر باختندر کف طفلان چو چوگان است اینجا دارها
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth