خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ندارد در خور من باده ای گردون میناییمگر از خون دل لبریز سازم ساغر خود را
۲
به دلتنگی چنان چون غنچه تصویر خو کردمکه بر روی نسیم صبح نگشایم در خود را
۳
ز سربازی درین گلشن چنان خوشوقت می گردمکه می ریزم چو گل در دامن گلچین زر خود را
۴
مرا این روسفیدی در میان تیره روزان بسکه کردم صرف آن آیینه رو خاکستر خود را
صفحهٔ ۱ از ۳