خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز خط عنبرین زیبد نقاب آن روی دلکش رابه از خاکستر خود نیست مرهم، داغ آتش را
۲
ز خط گفتم رخش پنهان شود از دیده ها، غافلکه رسوا می کند در روز روشن دود، آتش را
۳
نبست از شوخ چشمی نقش در آیینه تمثالشسلیمان کرد چون تسخیر یارب آن پریوش را؟
۴
دو عالم خاک می شد در رهش از جلوه اولفتادی بر زمین گر سایه آن بالای سرکش را
صفحهٔ ۱ از ۲