خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گلِ داغ است اگر تاجِ زری هست مرااشک گلرنگ بود گر گهری هست مرا
۲
برگِ من زخمِ زبان است درین سبز چمنسنگِ اطفال بود گر ثمری هست مرا
۳
عکسِ من سایه فکنده است بر این آینههاگر درین هفت صدف هم، گهری هست مرا
۴
نیست در روی زمین سوخته جانی، ورنهدر دلِ سنگ گمانِ شرری هست مرا
صفحهٔ ۱ از ۴