خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل نگردید شب وصل تهی از گلههاطی شد این وادی و هموار نشد آبلهها
۲
اثر از گرمروان نیست، همانا گردیددر دل سنگ نهان آتش این قافلهها
۳
شور من بیش شد از چوب گل و سایه بیدگشت شیرازهٔ دیوانگی این سلسلهها
۴
گفتم از آبله، چشمی بگشاید پایمپردهٔ خواب شد از غفلت من آبلهها
صفحهٔ ۱ از ۳