خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزیدکجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا
۲
همان ز گوهر من چشم می شود روشناگر چه گرد یتیمی به بر گرفت مرا
۳
ز طور سرمه حیرت کشد به چشم کلیمرخی که پرتو او در جگر گرفت مرا
۴
ترا که زخم زبان نیست در کمین، خوش باشکه همچو خون به زبان نیشتر گرفت مرا
صفحهٔ ۱ از ۳