خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جداخون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا
۲
شب کار من گداختن و روز مردن استتا همچو موم گشته ام از انگبین جدا
۳
چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویشچون نافه ای که گشت ز آهوی چین جدا
۴
پیچیده همچو گرد یتیمی به گوهریمما را ز یکدگر نکند آستین جدا
صفحهٔ ۱ از ۳