خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۷۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صبح جهان بود نفس غم زدای ماجان تازه می شود زدم جانفزای ما
۲
بیدار شد ز خواب گرانجان بی غمیهر کس شنید ناله دردآشنای ما
۳
ته جرعه ای بود که به خاکش فشانده انددریا، نظر به ساغر مردآزمای ما
۴
چون کوه قاف موج پریزاد می زنداز جوش فکر گوشه خلوت سرای ما
صفحهٔ ۱ از ۶