خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۸۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در شب وصل تو می لرزد دلم چون آفتابتا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتاب
۲
هر سری را در خور همت کلاهی داده اندافسر دیوانگان باشد به هامون آفتاب
۳
هیچ جا در عالم وحدت تهی از یار نیستنامه هر ذره ای اینجاست مضمون آفتاب
۴
ناخنی خورده است بر دل از هلال ابروی منزان نشیند از شفق هر شام در خون آفتاب
صفحهٔ ۱ از ۲