خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۹۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رزق ما روشندلان چون مه ز پهلوی خودستگر نمی در ساغر ما هست از جوی خودست
۲
دیده امیدش از خواب پریشان ایمن استهر که را بالین آسایش ز زانوی خودست
۳
عاشق از بار لباس عاریت آسوده استبید مجنون را کلاه و جامه از موی خودست
۴
بوی پیراهن نمی گیرند اهل دل به مفتغنچه این بوستان دلداده بوی خودست
صفحهٔ ۱ از ۳