خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۰۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس استدیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است
۲
ظلمت شب های غم را لشکری در کار نیستاین سیاهی را فروغ باده روشن بس است
۳
عقل بیجا می کند پا از گلیم خود درازذره را میدان جولان دیده روزن بس است
۴
از تنزل می توان دادن فلک را خاکمالخاکساری سد راه جرأت دشمن بس است
صفحهٔ ۱ از ۲