خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۰۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گرچه در دفع کدورت هر نوایی دلکش استدر میان سازها، نی تیر روی ترکش است
۲
گر برآرد عشق دود از عقل، جای رحم نیستخانه زنبور کافر مستحق آتش است
۳
رزق خاموشان شود اکثر معانی لطیفکوزه سربسته را قسمت شراب بی غش است
۴
هیچ رنگی نیست در آتش نباشد نعل اودر میان رنگ ها زردی طلای بی غش است
صفحهٔ ۱ از ۲