شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۱۰۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
زلف گرد عارض او رشته گلدسته استکز لب و رخ غنچه و گل را به هم پیوسته است
۲
خوی عالمسوز او بی زینهار افتاده استورنه از آتش سپند ما مکرر جسته است
۳
سبزه خوابیده باشد با قد رعنای اوسرو اگر در پیش قمری مصرع برجسته است
۴
سالها شد پشت بر دیوار حیرت داده ایمدیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth