خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۱۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا ز روی آتشین او نقاب افتاده استرعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است
۲
خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟یا ز رویش عکس در جام شراب افتاده است
۳
دیدن جان نیست کار دیده صورت پرستورنه رخسار لطیفش بی نقاب افتاده است
۴
می کشد خجلت ز پیچ و تاب آن موی کمرگرچه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۴