خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۱۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده استگل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است
۲
نه لباس تندرستی، نه امید پختگیمیوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است
۳
در چنین وقتی که شاخ خشک ما در آتش استحله رحمت ز دوش نوبهار افتاده است
۴
ناامیدی می کند خون گریه بر احوال منکشت امیدم ز چشم نوبهار افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲