شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۱۲۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده استگل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است
۲
نه لباس تندرستی، نه امید پختگیمیوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است
۳
در چنین وقتی که شاخ خشک ما در آتش استحله رحمت ز دوش نوبهار افتاده است
۴
ناامیدی می کند خون گریه بر احوال منکشت امیدم ز چشم نوبهار افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth