شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۱۲۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده استتوبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است
۲
تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشیدبلبلان را گل به چشم از انتظار افتاده است
۳
حال زخم من جدا از تیغ او داند که چیستموجه ای کز بحر رحمت بر کنار افتاده است
۴
جلوه فانوس دارد پرده چشم حبابعکس رخسار تو تا در جویبار افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth