شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۱۲۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده استطفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است
۲
یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمعوقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است
۳
جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبودچون بلای آسمان، فیروز جنگ افتاده است
۴
در میان دارد دل تنگ مرا آسودگیاین شرر در ساعت سنگین به سنگ افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth