خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۱۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تاب در ناف غزالان ختن افتاده استزان گره کز زلف او در کار من افتاده است
۲
هر که دارد فکر یوسف، گرچه در کنعان بودمست در آغوش بوی پیرهن افتاده است
۳
دست گستاخی ندارد خار شرم آلود منگل مکرر مست در آغوش من افتاده است
۴
از نوای بلبلان امروز آتش می چکدچشم گستاخ که بر روی چمن افتاده است؟
صفحهٔ ۱ از ۲