خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۱۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از شکوه عشق، میدان تنگ بر هامون شده استدامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده است
۲
می کنم چون موج در آغوش دریا پا درازتا عنان اختیار از دست من بیرون شده است
۳
سرکشی از بس که زین وحشی نگاهان دیده امباورم ناید که آهو رام با مجنون شده است
۴
شانه شمشاد را دست نگارین می کندبس که در زلف گرهگیر تو دلها خون شده است
صفحهٔ ۱ از ۲