خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۱۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عطر آن گل پیرهن تا در هوا پیچیده استبوی گل دودی است در مغز صبا پیچیده است
۲
سرو سیمین تو تا یکتای پیراهن شده استبرگ گل از غنچه خود در قبا پیچیده است
۳
از عرق هر حلقه چشم گریه آلودی شده استتا سر زلفش دگر دست که را پیچیده است؟
۴
بر لب آب بقا از تشنگی جان می دهددست هر کس را که حیرت بر قفا پیچیده است
صفحهٔ ۱ از ۳