شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۱۸۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
صبح از خورشید تابان دست بر دل مانده ای استآفتاب از صبح داغ در نمک خوابانده ای است
۲
دانه امید ما در عهد این بی حاصلاندر زمین کاغذین، تخم شرار افشانده ای است
۳
شکوه ما در زمان خوی آن بیدادگرنامه در رخنه دیوار نسیان مانده ای است
۴
با تو ظالم برنمی آید، وگرنه آه منپنجه زورآوران چرخ را پیچانده ای است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth