خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۳۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
قطره خونی شد از دست نگارینش چکیدبس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت
۲
دست کوتاه مرا شد تخته مشق امیدشانه تا دامان آن مشکین سلاسل را گرفت
۳
پیش عاشق جان ندارد قدر، ورنه می تواناز نگاه عجز تیغ از دست قاتل را گرفت
۴
کوه تمکین برنمی آید به دست انداز شوقجذبه مجنون عنان از دست محمل را گرفت
صفحهٔ ۱ از ۳