خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۵۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن که در جام خضر آب بقا ریخته استبه لب تشنه ما زهر فنا ریخته است
۲
ما نه امروز کبابیم، که معمار ازلرنگ افلاک ز خاکستر ما ریخته است
۳
طفلی و سنگ و گهر در نظرت یکسان استتو چه دانی که درین خاک چها ریخته است!
۴
نیست پرواز به بال دگران شیوه منورنه در سایه من بال هما ریخته است
صفحهٔ ۱ از ۲